نجوای قلم
جانا سخن از زبان ما می گویی
سالها پیش از زبان دهنمکی در دوران حیات مطبوعاتیاش، شنیدم که شبی
خواب میبیند قیامت شده ولی او به جای هرگونه دلهره و تشویش، اولین چیزی که
به ذهنش خطور میکند، تیتر اول فردای نشریهاش است: – قیامت شد- دهنمکی تغییر چندانی نکرده، تنها فرقش جابهجایی رسانهٔ اوست. شاید
اگر دوباره خواب قیامت ببیند،ایدهٔ یک فیلم سینمایی در ذهنش شکل بگیرد،
البته با این تفاوت که این بار میتواند روی اسپانسر جدیدش حساب ویژهای
باز کند. " رضا رحیمیفرد و حالا من ب شما این اطمینان خاطرُ میدم ؛ که اگه میل ندین ب هم و نگین که آره، ابوموسی از دست رفت یا خبرای کاملن کذب از طرف اپراتور ایرانسل رو اینجور تو بوق نکنین، نه ابوموسی از نقشه ایران، طبق ی بیانهی ساده ارتش جدا خاهد شد و نه شما مجبور میشین حرص بخورین از کارای عبثتون بهرحال ؛ با خیال راحت دیگه اینجور پیامای الکترونیک رو پاک کنین ! رونوشت : گزارش نجف زاده از ابوموسی یا نامحترمن، یا قصد ُ غرضی دارن و یا ... روزت مبارک :) - من عموما برای انتخابات انجمن علمی و شورای صنفی ثبت نام میکنم، نه اینکه بخام برم عضو یکی از انجمنا بشم نه، فقط و فقط ب خاطر تایید صلاحیتاشه، و کیه که ندونه بعد 88 تایید صلاحیت کاندیداها سختگیرانه تر شده و کیه که ندونه من عموما عقاید خودمو بیپروا پیرامون خیلی از مسائل بیان میکنم ؟ و خب این بهترین روش واسه اسوده شدنه خاطر ادمه، نه ؟ - ب علت اینکه شخصیت سیاسی و گرایشیه من ب خاتمی-76- خیلی نزدیکه، هم بسیج و هم گروه 9ئیا از خبر ثبت نام من ابراز خشنودی کردن ُ خواستن که تو لیستشون باشم - خاتمی در دولت اول اصلاحات، ب افراط از دوستان نزدیک ب خودش در جریان مشارکت میدون داد و خب همیشه ازونجایی که افراط خسارت ب بار میاره، جایگاه خودشو بعضن نزد خطبهخونای نماز جمعه از دست داد و بعد هم که کمی روی خوش ب اونا تو حوادث میانهی دوره اولش نشون داد نارضایتیه گروه اول اوج گرفت، چون از خط مستقیم خارج شد، هرچن در دولت دوم ب خوبی این نواقص رو برطرف کرد اما ما هنوزم کینهها و بغضهای زیادی رو نسبت بهش شاهدیم؛ - ب حُکم تاریخ فوقالذکر نباید وارد این بازی شد ؛ چون تازگیا هم ب این نتیجه رسیدم کار پژوهشی کردن، تعلیم و تعلّم، تحقیقات و برنامه آموزشیه دانشگا با اون سرمایهی عظیم اساتید خارج رفته و با سواد و نخبه که ادم از منش ُ روش ُ علم ُ شیوه بیان علمشون لذت میبره رو با هیچه کارای جانبی؛ معاوضه نکنم ! - رهبر ایران : دشمن دو کار برای دانشگاههای ما برنامهریزی میکند؛ یکی علم زدایی و دیگری دین زدایی است. چون ب هیچ وجه حاضر نیستم تو رو با کسی قسمت کنم ، تو باید "عدد اولی" بمونی که یا بر خودت تقسیم پذیری یا بر ی "یکی" ! Financial engineering is the application of mathematical methods to the solution of problems in finance. It is also known as financial mathematics, mathematical finance, and computational finance. Financial engineering draws on tools from applied mathematics, computer science, statistics, and economic theory. Investment banks, commercial banks, hedge funds, insurance companies,
corporate treasuries, and regulatory agencies employ financial
engineers.These businesses apply the methods of financial engineering to such
problems as new product development, derivative securities valuation,
portfolio structuring, risk management, and scenario simulation Oops ! You cannot possibly imagine the beauty of it . شبههای قویست. حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خــدا ز زُهد ریــا بینیـاز کــرد گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند، اشک هرگز ! مدتهای زیادیست که نتوانستهام بگریم - این را بارها ب او گفته بودم - فقط چشمهایم داغ میشوند، انگار گر میگیرند و لحظاتی بعد فقط احساس میکنم مرطوب شدهاند؛ اندکی مرطوب. نمیدانم، اما نمیدانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که در کوتاهترین لحظات تا بینهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود وابیند، وهرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بیگسست باشند، دیگر به واقع حد و اندازهای برایشان متصور نیست. پس من چه میزان حرف زدهام و حرف میزنم و حرف میزنم بیآنکه دیگری - یا حتی خودم - صدای نفسهایم را بشنود و بشنوم ؟ سلوک - محمود دولتآبادی صـفحه 15 - نـشر چـشمـه حکایته موسیست وختی که با ده روز تاخیر برمیگرده و بُهت زده همه چیز ُ نقش بر آب میبینه ؛ چُنان نماندُ چنین نیز هم نخواهــد ماند . . .
که نقش جورُ نشانِ ستم نخواهد ماند چون باباش پوله زیادی نداشته که ب پسر ولخرجش بده تا بره ُ اعلامیه چاپ کنه یا نوار پر کنه یا کوکتل موتولوف درست کنه مجبور میشه که برای تامین هزینههاش بیاد تهرون و تو تپههای عباسآباد اونجاهایی که حالا قسمتیش پارک آب ُ آتش شده مقّنیگری کنه. خورد ُ خوراک کم، برای پسرک ولخرج که تازه سیبیلهایش دراومده بوده. با یکی از جوونای بیسواد که اونم از شهرستان برای کار اومده بوده و همکار بودن، همدم بوده. شبا با وجد براش از انقلاب میگفته. ازینکه باید ازین لجنزار بیایم بیرون. ازینکه خواست ما ادامهی خواسته کربلاس. شبا براش شریعتی رو "سادهخوانی" میکرده. از لزوم غربزدگیه آلاحمد بهش میگفته. چن هفته بعد، همین دوست بیسواد شهرستانیش که برای تامین خرج ازدواجش با نامزدش اومده بود تهرون برای کار، ینی دقیقا 17 شهریور، تو میدون ژاله، تو تظاهرات ب علت اصابت تیر ژ-3 ب سرش تو دستای رفیقش دم ب دم جون میده. روزی که جوونک و بقیه انقلابیون امکان هرگونه مصالحه رو با رژیم عملن منتفی دونستن. کار کرد، کار کرد، بغض داشت، دلش ب حال اون دخترکی که چشماش منتظره اتوبوسای خطی جادهی سنتوی دهاتشون بود میسوخت، اعلامیه چاپ میکرد، نوار پر میکرد، تا روز موعود رسید، ینی خواست جمیع مردم محقق شد، برگشت شهرشون، با کلی خاطره برگشت، دستاش از کار کمی پینه بسته بودن، اما راضی بود، کتابایی که با پول سهمش از لباس شب عید یا نونُ ماست تو مدرسه خریده بود حالا دیگه از تو گنجهها دراوورده بود و تو طاقچهها چینده بود. کتابایی که تعدادشون امروز بعد اینهمه ساله گذشته و اون مقداریشون که گم شدن یا امانت داده شدن ب 250 میرسه حدون. برگشته بود ده خودشون و ب فکره ایندهش بود. اما چون حوصله درس خوندن نداشت، رفته بود جهاد واسه کار. که جنگ شد. ب بهونه سربازی خودشو معرفی کرد و رفت. امیدیه. از سالهای جنگش هیشوخ چیزه خاصی بروز نمیده. از دوستاش که چطور شهید شدن هم. شاید ناخواسته از اتفاقات جالبی بگه که هیچ حادثهی حماسیای نیستن. اینکه وختی محاصره شدن ب مدت 18 روز، سوسک میخوردن تا زنده بمونن. یا اینکه از تانکر ابی میخوردن که درجه ابش نزدیک ب 60 بوده. ی بار فقط که تلویزیون شهر امیدیه رو نشون میداد شرو کرد ی چیزایی رو گفتن. مثه اینایی که الزایمر دارن و یهو ی تلنگری بهشون میزنی و شرو میکنن پراکنده حرف زدن. ازینکه 120 کیلومتر فاصله بین امیدیه و اهواز رو دوویده تا خبر بده تانکای دشمن نزدیکن. بگه ازینکه چون گلوله ضد هوایی نداشتن هر هواپیمای جنگی دشمن که رد میشده ی تیر بیشتر نمیزدن تا دشمن فک نکنه که ضد هوایی ندارن. از عقربا و مارای خوزستان هم میگه. از گاومیش هم. و 65 برمیگرده. برش میگردونن ب عبارتی. و نکتهی جالب اینکه تعداد کسائی که میدونن این فرد جنگ رفته فقط محدود میشه ب دوستانه اون دورانش. میره سراغ ادامه تحصیلاتش و کار. با دیپلم استخدام میشه. عاشق میشه. ازدواج میکنه. مدرک میگیره. بچهدار میشه. زندگیشو میکنه. و هنوزم که هنوزه ب کارای کردهش ایمان داره. هنوزم ب گفتهی خودش ما ی مشت "سرباز صفر"یم که داریم برای ایمانمون و ملیتمون میجنگیم. و هیچ هم عین خیالش نیس که پسره بیست سالش عاشقه پدرشه که حالا دیگه 50 سال ُ رد کرده. نادر ابراهیمی
جای عقل، عشقت یک جا گرفته
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


